تئوری آشوب در حقوق

تئوری آشوب در حقوق

تئوری آشوب در حقوق

دکتر محمدرضا محمدی جرقویه‌‏ای

وکیل پایه یک دادگستری

* سال‏‌ها قبل، اسحاق نیوتن با قوانین خود ثابت کرده بود که طبیعت یک سیستم مکانیکی احتمالی یا چیزی شبیه یک جهان ساعت گرد است که اگر تمام قوانین فیزیکی طبیعت را بشناسیم هیچ چیز مبهم و غیرقطعی نخواهد بود و آینده مثل گذشته در چشمان ما روشن خواهد شد. این نظریه در مغز پوک نویسنده این مقاله هم سفت و سخت جاگیر شده و بر همین اساس برای همه، همیشه نصیحت دارد و همیشه هم دیگران را قضاوت می‏‌کند و با یقین کامل می‏داند که چرا فلانی در زندگی موفق است و چرا فلانی در زندگی دچار شکست شده است! همیشه هم افرادی احمق‏‌تر از خودش دور و برش دارد که با بستنِ آبِ «استاد استاد» به بند نافش حرف‏‌های او را «دُر و گوهر» یافته و از اینکه مشمول فیوضات استاد هستند، خوشحالند و از محضر او تلمذ می‏‌کنند.

اما افسوس و صد افسوس که سال‏ها بعد از نیوتن، دیوانه دیگری به نام ادوارد لورنز (Edward Lorenz) پیدایش شد و همانگونه که نیوتن با کمک گالیله، کاسه کوزه کلیسا را بر هم زده بود، آمد و نتیجه‏‌گیری نهایی نیوتن یعنی قابل پیش‏بینی‏‌بودنِ همه چیز را زیر سوال برد. ادوارد لورنز ریاضیدان و هواشناس آمریکایی بود که یک‏‌بار بعد از هزار و اندی جمله‏‌ای گفت که ماده تاریخی شد و مفتی مفتی از پیشگامان نظریه آشوب شد. او درسال 1961میلادی گفته بود: « یک هواشناس به من گفت اگر تئوری تو درست باشد حتی یک‏‌بار بال‏‌زدنِ یک مرغ دریایی در نقطه‏‌ای از جهان ممکن است سرنوشت آب و هوای جهان را برای همیشه دگرگون کند. این بحث هنوز نهایی نشده، اما شواهد فعلی به نفع مرغان دریایی است.» این عبارت به مرور زمان تغییر کرد و چون پروانه از مرغ دریایی شاعرانه‏‌تر است به پروانه تغییر یافت و اسم این نظریه هم نظریه پروانه‌‏ای شد!

البته این ایده که پروانه‏‌ای می‌‏تواند باعث تغییری آشوبی در جهان شود برای نخستین‌‏بار در سال 1952 در داستان کوتاهی به نام «آوای تندر» اثر بردبری نیز مطرح شده بود. این نظریه در واقع می‌‏خواهد بگوید تغییر جزیی در شرایط اولیه می‏‌تواند در ایجاد عواقب بزرگتر نقش ایفا کند و از آن روز به بعد، تلاش دانشمندان به این سمت و سو رفت که تلاش کنند تا رفتارهای ذاتاً غیر قابل پیش‏بینی را پیش‏بینی کنند. بر اساس این تئوری، همه چیز به همه چیز ربط دارد. خفاش‏‌خوردنِ یک چینی باعث مرگ یک کشاورز در جرقویه می‌‏شود. و بالا رفتنِ هورمون تستسترون یک آفریقایی و نزدیکی او با یک میمون باعث مرگ هزاران نفر در تایلند می‏‌شود. لابد خواهید پرسید این تئوری چه ارتباطی با رفتارهای روزمره و یا علوم انسانی و یا حقوق دارد؟

مدتی قبل یکی از دوستانم تعریف می‏‌کرد که مادرزنی بداخلاق و غرغرو داشت که مدام اطرافیان به‏‌ویژه پدرزنش را که مقام و پست مهمی داشت، اذیت می‏‌کرد و هر بار که پدرزنش با وی در این خصوص درد دل می‏‌کرده ، با بی‏خیالی تمام پاسخ می‏‌داده که این مشکل خودت است. روزی در باغ در حالی‏‌که با مادر خانمش تنها بوده، متوجه می‏‌شود که مادرخانم در حال غرق‏‌شدن است. با بی‏‌تفاوتی کامل اجازه می‏‌دهد تا مادرزن غرق شود. از آن تاریخ به بعد، ارثی به زنش می‏رسد و زنش مدام به بر و روی خود رسیده و زندگی و زنش زیباتر شده و پدر خانم هم به او محبت بیشتری می‏‌کند و همه دوستان از عوض‌‏شدن روحیه پدر خانم و اصلاح رفتار وی در محیط کار و برخورد خوب وی با مراجعین تشکر نموده و دوست من به اهمیت کار خودش پی برده و زمانی‏‌که برای من این داستان را تعریف می‏‌کرد، می‌‏گفت حالا فهمیده‏‌ام که هیچ‏‌گاه نباید به کسی بگویم که این مشکل، مشکل خودت است، مشکل دیگران مشکل ما هم هست.

و یا دوست دیگری که وکیل بود از رفتار وکیل ثالثی گله‏‌مند بود و من به او گفتم این مشکل خودت هست. روزی در خیابان ترمز ماشینم از کار افتاد و از اتفاق، همان وکیل ثالث جلو راه من قرار گرفته بود و می‏‌توانستم دخلش را در بیاورم و تقصیر را گردن نقص فنی بیندازم ولی لحظه‏‌ای حماقتم گل کرد و فرمان را به سمت گارد ریل‏‌های جاده چرخاندم و آن وکیل جان سالم به در برد. سال‏ها بعد، همان وکیل در پرونده‏‌ای به طرز فجیعی مرا شکست داد، آنجا بود که فهمیدم مشکل دوستم مشکل من هم بوده است و من آن روز نمی‏‌دانستم.

هرچند شما با خواندن این چند سطر به ماهیت واقعیِ من پی برده‏‌اید ولی در این مقاله می‌‏خواهم بگویم که تئوری آشوب در حقوق هم ساری و جاری است. هیچ کس در مقام قضاوت یا وکالت حق ندارد نسبت به مشکل دیگران بی‏‌تفاوت بوده و شانه‏‌اش را بالا انداخته و بگوید مشکل خودت هست. مشکل دیگران مشکل ما هم هست. اگر امروز ما در جایگاه بالایی قرار داریم خیلی به خود غره نشویم که این پست و جایگاه را در سایه تلاش و زحمت کسب کرده‏‌ایم. خیلی‏‌ها از ما بیشتر زحمت کشیده‌‏اند و در جایگاهی بسیار عقب‏‌تر از ما هستند.

آدم‏‌های موفق معمولاً برای موفقیتشان رمزتراشی می‏‌کنند و همیشه چند واژه کلیشه‌‏ای و حال ‏بر‏ هَم‏زن مانند تلاش، پشتکار، نا امید نشدن و … را نشخوار می‏‌کنند و فکر می‏‌کنند اینها رمز موفقیتشان بوده، غافل از اینکه اگر کمی با خودشان روراست باشند می‏‌بینند که اطرافشان آدم‌های زیادی هستند که همه صفت‏‌هایی که بلغور کردند را بیش از آنها دارند ولی هیچ پخی نشدند. اینجاست که تئوری آشوب به کمک ما می‏‌آید و به ما نهیب می‏زند. مثلاً خطاب به منِ قاضی می‏گوید این وکیلی که امروز پیش تو پرونده دارد، اگر به نظر تو ضعیف عمل کرده، در جمع و جلوی موکلش خرابش نکن زیرا اولاً معلوم نیست که نظر تو درست باشد. ثانیاً این وکیل که تو به چشم حقارت به او نگاه می‏کنی، برای دختر کوچولویی که ظهر منتظرش است یک قهرمان است. با تحقیر او نانش را آجر نکن. اگر به او احترام گذاشتی او هم در خانه شاهانه رفتار می‏‌کند و دختر کوچولوی امروز پزشک معالج روزگار پیری ترا شاداب و سرزنده و با هوش تحویل می‏‌دهد تا تو در دوران پیری کمتر درد بکشی و بیشتر محبت ببینی. به منِ وکیل می‏گوید قرار نیست به‏‌خاطر یک پرونده با وکیل و موکل طرف مقابل دشمن شوی و همه پل‌‏ها را خراب کنی. به وکیل طرف مقابلت زنگ بزن و به او اطمینان خاطر بده که از جاده انصاف خارج نخواهی شد. انصافی که به خرج می‏‌دهی رِزقت را بیشتر می‏‌کند نه کمتر.

این تئوری حرف حسابش این است که دُم همه ما به هم وصل است. اگر کسی را قضاوت می‏‌کنیم علتش وجود همان ضعف در خودمان است والا وقتی به قول پیامبر رحمت‏‌العالمین همه از یک گوهریم و مانند اعضاء یک پیکریم، نادانی زیادی می‏خواهد نفهمیم که همه بر سر یک شاخه نشسته‏‌ایم. کمی شعور کافی است تا بفهمیم که رشد دیگران رشد ماست و اگر می‏خواهیم رشد کنیم باید درصدد رشد دیگران باشیم. چون از نظر مادی ممکن است نتوانیم به همه کمک کنیم، همان تئوری آشوب می‏‌گوید به اندازه کافی در جهان محبت وجود دارد که با خرج‏‌کردن آن‏، کسی ضرر نمی‏‌کند پس تا می‏‌توانیم به دیگران بدون چشم‌داشت محبت کنیم تا رشد کنیم و بدانیم که وقتی به کسی محبت می‏‌کنیم همان موقع کائنات حساب ما را پرداخت می‏‌کند و در نتیجه دیگر از کسی طلبی نداریم تا بعداً بر سر او منت بگذاریم که جواب خوبی مرا بدی داد.

کمی با خودمان خلوت کنیم حرف‏‌های قشنگ‌‏تری این تئوری پدرسوخته می‏زند، فقط کافی است کمی با خودمان خلوت کنیم. اگر اطراف کلیسای وانک خانه داریم و صدای ناقوس کلیسا که خبر مرگ یک مسیحی را می‏‌دهد، می‏‌شنویم؛ به‏‌قول ارنست همینگوی نگوییم ناقوس‏‌ها برای که به صدا در می‏‌آید؟ این صدای ناقوس مرگ من و توست.

دانلود فایل PDF : تئوری آشوب در حقوق

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تماس سریع و رایگان